کتونی

پاپوشی برای افکاریک نویسنده نوجوان

کتونی

پاپوشی برای افکاریک نویسنده نوجوان

کتونی

من یه نوجوون ایرانیم که تازه دست به قلم شدم وباحمایت شماسعی درتقویت نوشته هام دارم. امیدوارم که خوشتون بیاد

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

داستانک رضوی(کرامات)

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۰۷:۳۳ ب.ظ

        ماچندتا جوجه بودیم که مثل همیشه مادرمون رفت بیرون تا برامون آب ودون پیدا کنه وماهم چشم انتظار نشسته بودیم تا بیاد ودلی ازعزا دربیاریم.برای اینکه گشنگی یادمون بره خوابیدیم که یه دفعه ای صدای خش خشی مارو بیدارکرد.رفتم ببینم چی شده که چشمتون روزبد نبینه دیدم که یه مارچاق سیاه داره بازحمت خودش روازدرخت میکشه بالا.ازترس داشت زهرم آب میشد منم باترس ولرز خبررو به خواهرو برادرام دادم.اونام تاشنیدن چی شده شروع کردن به سروصدا کردن وحتی یکی ازداداشام ازترس خودش رو از درخت انداخت پایین توهمین حال وروز بودیم که مامانم سررسید وتاماهارو دیدغذا رو انداخت ورفت کمک بیاره.چنددقیقه که گذشت دیدیم باسرعت داره میاد و باغبونی که ماتو باغش لونه داشتیم پشت سرش داره میاد.باغبون ادم مهربون ومومنی وازشیعیان ویاران امام رضا(ع)بود.خودش رو رسوند به درخت وبابیلی که همراهش داشت ماررو ازدرخت انداخت پایین چندبارنزدیک بودمار نیشش بزنه چند دقیقه باهاش درگیر بودتااین که بیل رومحکم به سرمار زد و اونو ازپادرآورد.مادرم دورسرش میچرخید وازش تشکرمیکرد.بعدازاینکه باغبون رفت مادرم تعریف کردکه رفته پیش حضرت وباناراحتی والتماس ازایشون خواسته که به ماکمک کنه وایشون باغبون روبرای نجات مافرستاده.سال هاس که ازاون روز میگذره ولی خیلی دلم میخوادکه اون آقای مهربون روببینم.