کتونی

پاپوشی برای افکاریک نویسنده نوجوان

کتونی

پاپوشی برای افکاریک نویسنده نوجوان

کتونی

من یه نوجوون ایرانیم که تازه دست به قلم شدم وباحمایت شماسعی درتقویت نوشته هام دارم. امیدوارم که خوشتون بیاد

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

  قبلا فکر میکردم منبر وموعظه فقط توی مساجد ومجالس ولی به این فکر نمیکردم که تو صف نانوایی هم بشه درس اخلاق گرفت....

توصف ایستاده بودم وداشتم تعداد آدمای جلوتر ازخودم رومیشمردم. پیرمرد ترک زبانی نفر جلویی من بود بعد از این که نوبتش شد سرصحبت رو باز کرد میگفت از یه شهر خوش آب وهوا حالا اومد تو این شهر وسط کویر زندگی میکنه.میگفت سعی کن هیچ وقت ازغیر خدا چیزی نخوای وفقط از خدا بخواه .هیچ وقت با خدا رو دروایس نداشته باشیا که یه وقت کم بخوای نه ازخدا زیاد بخواه.ازدیگیران چیزی نخواه حتی اگه بخوان به زور بهت چیزی بدن چون تا آخر عمرت میکوبن تو سرت.

  اون آقا رفت ونوبت من شد باخودم فکر کردم این حرف هاش با اتفاقایی که این چن وقت برام افتاده چه ارتباطی داره.    

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۱۷
مصطفی موحدی

چن وقتیه که مد شده ملت میرن باشگاه و به یه هفته نرسیده عکس سیکس پک تو پروفایل و اینستاگرامشون میزارن و تیشرت های تنگ تنشون میکنن تا بازو هاشون بزنه بیرون.

 دو سه روز پیش بعد از کلی گشتن کتاب(سلام برابراهیم)روپیدا کردم.بعد از این که چن صفحه از اون رو خوندم متوجه شدم که ورزش زورخونه ای میرفته و والیبالیست بوده و این قدری زور بازو و هیکل داشته که8دور تسبیح شنای زور خونه ای میره بدون استراحت.

 یکی ازدوستاش تعریف میکنه که تو محل یه دختری بهش میگه ازت خوشم اومده و به هرقیمتی شده بدستت میارم.ابراهیم هم که متوجه میشه حرف دختر به خاطر هیکل و قیافش بوده از فردای اون روز با شلوار کردی وگشادو پیرهن بلند میومده زورخونه و لباساش رو تو یه نایلن مشکی میزاشته ودیگه ساکش رو برنمیداشته تا نفهمن ورزشکاره        

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۵
مصطفی موحدی

.....گرگدا کاهل بودتقصیرصاحب خانه چیست؟........توصحن روبه روی گنبد نشستم ودارم به حرفای حاج آقای قوی فکرمیکنم توکاروان نزدیکای همت آبادزمانی یکی ازرفقا ازشون پرسید:نمیدون چراهروقت که میان سفرپیاده حالم خوبه وتوبه میکنم ولی تاپام به سبزوارمیرسه همه چی برمیگرده میشم همونی که بودم.چیکارکنیم حاج آقا؟ حاجی جواب داد:ازآقاخواستی؟ گفت:اره. حاجی ادامه داد: نه درست نخواستی بایدگدایی کنی بایدبخوای عوضت کنن نه این که بگی کمکم کن عوض بشم.میگن یه روز نادرشاه رفت حرم امام رضا(ع)دیددم درگدای کوری نشسته بهش گفت چندوقته اینجایی؟ جواب داد:3سالی میشه آقا. نادرشاه عصبانی گفت:چراپس شفا نخواستی؟من میرم زیارت برگشتم بایدشفاپیداکنی وگرنه میکشمت.چندتاسربازم گذاشت تاپیرمردفرارنکنه. چندساعتی که ردشد شاه اومد ودیدشفاپیدا کرده روکردبهش وگفت:درست نمی خواستی وگرنه روزاول شفامیگرفتی. حاجی خندیدوگفت:گرگداکاهل بودتقصیرصاحب خانه چیست؟گدایی کنین ایناخاندان کرمن همشون کریمن بخواین میدن ولی درست بخواین .آلان که نشستم روبه روی گنبدطلا وبه کبوترانگاه میکنم توفکراینم که خوب گدایی کردم یانه ولی مطمئنم آقاحداقل کسی روبا دست خالی که ردنمیکنه.میکنه؟

پنجره فولاد

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۲۰
مصطفی موحدی