کتونی

پاپوشی برای افکاریک نویسنده نوجوان

کتونی

پاپوشی برای افکاریک نویسنده نوجوان

کتونی

من یه نوجوون ایرانیم که تازه دست به قلم شدم وباحمایت شماسعی درتقویت نوشته هام دارم. امیدوارم که خوشتون بیاد

طبقه بندی موضوعی
محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

  به سقف بی روح سلول خیره شده ومکالمه ی دیروزش را مرورمیکند که چطورآن چندثانیه برایش چندسال گذشت.خبری که توسط برادرش به او رسیده بود باعث شده بود دیگربرایش فرق نکندکه امروزآخرین روزحبس اوست.

   صدای خش دار بلندگو اورا به خود می آورد.ازبالای تخت خودش راپایین می اندازد.دمپایی های صندل مشکی خودرا به پامیکند وبدون توجه به صدای هم بندی هایش که یک صدا میخوانند(بری دیگه برنگردی)به سمت دربه راه می افتد.در باصدا کش داری باز میشود.وارد سالن شدو بعد ازاین که سری به اتاق رئیس زندان زد. رفت ولباس هایش راتحویل گرفت. آهسته و بی رمق دکمه های پیراهنش را ازبالابه پایین بست.انگشترش راکه نگینی سرخ آن را تزئین کرده بود درانگشت وسط دست راستش کرد وساعتش را دردست چپ.اورکت سبزرنگ آمریکایی اش را به تن کرد وگیوه های سفیدش را به پا.تا آزادی فقط چند قدم داشت ولی برایش مهم نبود.درسبز رنگ ندامتگاه اوین راسربازی خسته بازکرد.گرمی نورخورشید را برروی گونه هایش حس کرد.بعدازاینکه چشمانش به نور عادت کرد.به سمت جوانی رفت که سیگاری برلب داشت ومنتظر او بود.بعداز سلام واحوال پرسی یکدیگر را درآغوش گرفتند و بعداز صحبتی کوتاه سوار موتورشد.در راه به روزی فکرمیکرد که به جرم درگیری با پلیس دستگیرشده بود.آخرآن مامور دنبال دخترکی دویده بود وبعداز زدن او چادرش را از سرش کشیده بود. بعداز مرور خاطرات اشکی از گوشه چشمش لغزید آخر میرفت تا برای جشن عوسی امشب آماده شود.(سالها بود که کناریکدیگر قد کشیده بودند وقرار بود بعد ازیک ماه باهم ازدواج کنند که آن حادثه اتفاق افتاد.)                                                                                                  

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۸
مصطفی موحدی

        ماچندتا جوجه بودیم که مثل همیشه مادرمون رفت بیرون تا برامون آب ودون پیدا کنه وماهم چشم انتظار نشسته بودیم تا بیاد ودلی ازعزا دربیاریم.برای اینکه گشنگی یادمون بره خوابیدیم که یه دفعه ای صدای خش خشی مارو بیدارکرد.رفتم ببینم چی شده که چشمتون روزبد نبینه دیدم که یه مارچاق سیاه داره بازحمت خودش روازدرخت میکشه بالا.ازترس داشت زهرم آب میشد منم باترس ولرز خبررو به خواهرو برادرام دادم.اونام تاشنیدن چی شده شروع کردن به سروصدا کردن وحتی یکی ازداداشام ازترس خودش رو از درخت انداخت پایین توهمین حال وروز بودیم که مامانم سررسید وتاماهارو دیدغذا رو انداخت ورفت کمک بیاره.چنددقیقه که گذشت دیدیم باسرعت داره میاد و باغبونی که ماتو باغش لونه داشتیم پشت سرش داره میاد.باغبون ادم مهربون ومومنی وازشیعیان ویاران امام رضا(ع)بود.خودش رو رسوند به درخت وبابیلی که همراهش داشت ماررو ازدرخت انداخت پایین چندبارنزدیک بودمار نیشش بزنه چند دقیقه باهاش درگیر بودتااین که بیل رومحکم به سرمار زد و اونو ازپادرآورد.مادرم دورسرش میچرخید وازش تشکرمیکرد.بعدازاینکه باغبون رفت مادرم تعریف کردکه رفته پیش حضرت وباناراحتی والتماس ازایشون خواسته که به ماکمک کنه وایشون باغبون روبرای نجات مافرستاده.سال هاس که ازاون روز میگذره ولی خیلی دلم میخوادکه اون آقای مهربون روببینم.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۳
مصطفی موحدی